تبليغاتX
آذر ؛ آتش سرد

آذر ؛ آتش سرد


كاش درخت بودم .

تو درخت ها را بيشتر دوست داشتي.

كاش همان درخت ِ گردوي احمق ته باغ بودم همان كه اين همه سال يك گردو هم نداد؛ قهر بود انگار.

كاش زمين بودم تا تو بذر مي پاشيدي به جانم كه موج موج گندم مي كردي وجودم را.

كاش سبزي بودم ريحان كه مست مي شدي از بويش.

كاش گل بودم كوكب پر برگ و مقاوم تا مرا مي چيدي و لذت مي بردي از رنگ تنم.

كاش چيزي بودم كه دوستم داشتي.


مي ترسم حرف بزنم، مي ترسم بگويم كه حس مي كردم دوستم نداشتي نه آنقدر كه من مي خواستم .

راضي نبودي ،بيشتر مي خواستي ، بهتر و من نبودم . من متوسط بودم و هستم و همه مي دانند كه متوسط بودن چقدر غمگين است.

من هيچ چيز نيستم تنها دختري هستم كه مي ترسد از سايه خودش هم مي ترسد و از آينده لعنتي مي ترسد و براي اينكه كسي نفهمد هي خودش را قايم مي كند پشت آدم هاي نصفه و نيمه بين كتاب هاي خوانده و نخوانده بين سيگارهاي نيمه كشيده.

من بازنده ام ، من همان درخت گردوي احمق آخر باغم ، كاش قطعم مي كردي يا كاش مي برديم پيش دكتر تا ببيني چرا اينقدر نابارورم كه چرا قهرم با خودم با تو با زمانه.

من مي ترسم هنوز از قضاوت تو مي ترسم و تو هنوز قضاوتم مي كني از توي عكست روي طاقچه خانه.

و هي پشت سر هم مي گويي:  آذر خوبه اما مي تونه از اين بهتر باشه.

من بلد نيستم خوب باشم، من بلد نيستم بهتر باشم . من بلد نيستم كار كنم، من بلد نيستم مثل خر درس بخوانم براي كنكور ارشد، من بلد نيستم مستقل شوم ؛ تو مرا هيچ وقت دكتر نبردي.

و حالا  هنوز كه هنوز است از پشت قاب شيشه اي قضاوتم مي كني.

اشكال ندارد من مي دانم كه دوستم داشتي گيرم نه آنقدر كه من مي خواستم اما داشتي مرا كاشته بودي نمي توانستي قطعم كني چون ميوه نمي دادم.


بابا به من بخند بعد از 3 سال اخم كردن توي عكس امشب بيا به خوابم و به من بخند .

خواهش مي كنم بخند توي اين روزها به خنده هايت بيشتر از هر چيزي توي دنيا نياز دارم.

لازمت دارم بخند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/03/19ساعت 23:39  توسط آذر  | 


دلتنگم،  دلتنگ درخت اقاقيا جلوي خانه كه اگر بود من سرم را كه از پنجره بيرون مي بردم مست مي شدم از بويش نه حالا كه هي بايد نفس عميق بكشم هي بايد حسرت بكشم كه اين درخت كوچك كي مي رسد به پنجره اتاقم كه من آن روز كجايم ؟هستم آيا؟

توي خانه بودم تازه از خواب بيدار شده بودم ، مطمئنم از آن روزهايي بود كه همشهريانم سال ها خواهند گفت؛ بعد آن سال ، آن سال آن برف سنگين ارديبهشت...

از خواب بيدار شدم پنجره را كه باز كردم بهار نبود انگار زمستان بود ، وسط سفيدي برف درخت بلند اقاقياي خانه ما پهن كوچه بود.

دلم افتاد كف خيابان چه حال بدي بود.

بدتر از آن صداي اره برقي مامورهاي شهرداري بود آمدند درخت را تكه تكه كردند،  انداختند پشت وانت بزرگ كنار درخت هاي ديگري كه زير آن همه برگ و برف كمرشان شكسته بود.

باغچه داغ دار بود وسطش گود شده بود رد زخم داشت.

مرد همسايه نهال تازه كاشت باز هم اقاقيا تا بزرگ شود به گل بنشيند و مست كند عابران را ساكنان خانه قديمي را.

 و من حسرت زده از پنجره طبقه سوم  نگاه مي كنم كه اين درخت كوچك كي مي رسد به پنجره اتاقم كه من آن روز كجايم؟  هستم آيا؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/02/14ساعت 3:31  توسط آذر  | 


بعضي وقت ها قهر مي كنم لج مي كنم با خودم با دنيا.

بعضي وقت ها كودك درونم بد جور لوس مي كند خودش را.

بعد توي اين روزها دست خودم را مي گيرم مي روم خريد.

به خودم رشوه مي دهم ؛شكلات، كتاب، مجله، فيلم.

اين بار رفتم توي سي دي فروشي كلاه قرمزي و پسر خاله خريدم.

بعد آمادم خانه با كودك درون نشستيم نگاه كرديم با هم قاه قاه خنديديم .

جاي شما خالي خوش گذشت حسابي .

كودك درون الان حالش خوب است .

يك جايي نشسته هي دارد با خودش بع بع مي كند .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/01/30ساعت 3:15  توسط آذر  | 


وسط دنياي شلوغ فيس بوك مثل يك لابيرنت بي انتها همين طور هي اين ور آن ور بروي .

يك دفعه صفحه يكي از دوستان قديمت را پيدا كني سري بزني به تك و توك عكس هايشان و نگاه كني به دوستت كه همان است كه بود.

همان شكل شايد حتي بهتر از آن روزها.

زير عكس، اسم دوستت هست.

چشمت بيفتد به قسمت دوم اسمش و بخندي.

چون تو بودي كه اسمش را عوض كردي همه ساده صدايش مي كردند .

يك دفعه تو برداشتي قسمت دوم اسمش را آوردي توي حرف ها و آنقدر گفتي كه اسمش عوض شد.

اسم جديد را تو ساختي .

آن قست، عجيب مال توست ،تا آخر دنيا.

حتي اگرتوي عكس، ديگري كنارش نشسته باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/01/25ساعت 2:30  توسط آذر  | 



بچه تر كه بودم روزهاي چهارشنبه يك شيخ لاغر با موتور گازيش مي آمد خانه مان از آن حاجي هايي بود كه بنز گيرش نيامده بود.

ميامد خانه ما و روضه مي خواند زن هاي همسايه هم هاي هاي گريه مي كردند.

اين روضه انگار نذر مامان بود براي خوب شدن نمي دانم كداممان از كدام مريضي.

خلاصه اينكه توي عالم بچگي هميشه خنده ام مي گرفت به گريه زن ها با خودم مي گفتم اين ها براي چي گريه مي كنند.

اما خوب بزرگ شدم و كم كم همه شروع كردن به روضه خواندن براي من نه روضه حضرت ابوالفضل و رقيه نه،از آن روضه ها كه ،دختر جان بزرگ شو درس بخون، تو داري چي كار مي كني ،آيندت ،دبيرستانت، فردا پس فردا. و من مي شستم و آرام و بي صدا پا به پاي تمام كلمه ها اشك مي ريختم ،اشك ها براي درس رياضي و علوم نبود حتي از ترس دبيرستان و نمره رياضي كه گند زده بودم هم نبود راستش هنوز هم نمي دونم براي چي بود.

خلاصه من هم پيوستم به جمع زناني كه گريه مي كردند توي روضه ها و سبك مي شدند.

خونمون را عوض كرديم و روضه ها ي چهارشنبه مامان تمام شد اما خانواده و من عادت كرده بوديم به روضه خلاصه همه مي شستيم و از آينده من مي گفتيم و من هاي هاي گريه مي كردم.

دل جمع به حال چشم هاي من مي سوخت و همه جمعا مي گفتند كه تو پر از تواني پر از انرژي و فردا بايد بري دانشگاه درس بخون.

دبيرستان هم تموم شد با همه تنبلي ها و شيطنت ها از همه جا دوباره تو همين شهر رفتم دانشگاه  گيرم كه خوشحال بودم كه يكي از بهترين دانشگاه هاي كشوره و سراسري و ...

اما ترك عادت موجب مرض است مگه ما تونستيم خلاص بشيم از دست اين روضه ها، خانواده كه مطمئن بودن من بزرگ شدم شيفت كردن روي خواهر كوچيكه از طرفي خواهرك كه مثل من نبود بشينه مثل بز اخفش سرش رو تكون بده و اشك بريزه دو ، سه بار سر اين روضه ها و نصيحت كردن ها زد به داد زدن كه زندگي خودمه و دلم مي خواد كلا همه سكوت كردن اين بساط از خونه ما برچيده شد.

اما من نمي تونستم، استخونام درد گرفته بودن، دلم مي خواست يكي بشينه جلوم و بگه آذر داري چي كار مي كني، آيندت، تو ديگه بزرگ شدي الان 23 سالته ،پاشو يك كاري بكن پس فردا دانشگاهت تموم مي شه برنامت چيه؟

من هم پناه بردم به مركز مشاوره دانشگاه بهترين روان شناس ها بدون پول اما اونجا داستان عوض شد من خودم روضه خوندم و خودم گريه كردم.

گفتم نمي دونم چه مرگمه دلم مي خواد گريه كنم نمي دونم بايد چي كار كنم و روانش شناس بيچاره را هم بردم صحراي كربلا.

دانشگاه تموم شد كو پول ساعتي 30 هزار تومن اونم براي روضه خوندن!

خانواده عزيز هم ديگه عمرا حاضر نشدن بشينن الكي خودشون رو خسته كنند.

يك مدتي اين وظيفه رو سپردم به دوست پسرهاي عزيزي يكي بعد از ديگري هي نشستن با همون شيوه قديمي و كلاسيك به موعظه كردن اما وقتي ديدن من كار خودم را مي كنم خسته شدن و ديگه سكوت كردن.

خلاصه اين قضيه تبديل شد به يك امر دروني توي اين چند سال چقدر به خودم گفتم .چقدر خودم و نصيحت كردم. چقدر با صدا و بي صدا گريه كردم كه خدا مي دونه.

شبيهه فيلم هاي سياه و سفيد قديمي خش برداشته اين نوار توي ذهن من اما آنقدر خاطره دارم باهاش آنقدر لحظه هاي خوب داشتم با هاش آنقدر عشق بوده تو چشم كسايي كه باهام حرف زدن كه دلم مي خاد هر چند وقت يك بار بشينم يك دل سير ببينم اين فيلم قديمي از كودكي تا بزرگ سالي و يك دل سير گريه كنم.

راستي روزهاي جمعه بفرماييد روضه


+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/12/15ساعت 1:21  توسط آذر  | 


بيست و هفت روز

از

بيست و هفت سالگي

گذشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/11/03ساعت 0:31  توسط آذر  | 



هي آمدم بنويسم كه من يك باغچه دارم كه نشد كه كلمات رام نشدند هي نتوانستم بنويسم آنقدر كه عجيب بود اين باغچه دار شدن من.

وسط هق هق بلند ترين گريه عمرم توي آن لحظاتي كه فكر مي كردم اگر گريه نكنم از بغض خفه مي شوم وسط آغوش كسي كه از صداي نفس كشيدن من ترسيده بود و فكر مي كرد دارد حالم به هم مي خورد يك دفعه هاي هاي گريه كردم.

گفتم كه حالم خوب نيست كه روزها مي گذرند كه من شده ام نقطه مركز ساعت ، انگار كه عقربه ها روي من سوارند كه نمي توانم حركت كنم .

كه دارم مي ميرم كه هاي هاي هاي زندگيم رفت بر باد.

يك دفعه توي تاريكي شب توي خيسي اشك من برده شدم به يك باغچه كوچك .

باغچه داده شد به من تا گل بكارم و درخت تا بدانم كه ميشود  كه سخت است اما من مي بينم روزي را كه انگورهاي درختي كه با دست خودم كاشتم رسيده است  كه خمره ها را پر مي كنم از انگور ها.

مي بينم و حس مي كنم عطر ياس سفيد ش را.

مي بينم و لذت مي برم از رنگ به رنگ شدن پيچك رونده روي ديوارش.

دوستم، يگانه دوست اين روزها به من يك باغچه داد يك باغچه درست كرد از زندگي من.

بذر گل گذاشت توي دستم با بوسه هايش نور خورشيد داد با دست هايش و حالا من شدم باغبان باغچه كوچك زندگيم.

اميد كه روزي با هم از شراب هفت ساله انگور باغم مست شويم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/23ساعت 4:10  توسط آذر  | 



 لعنت به مويي كه سفيد نمي شوند

 لعنت به  پوستي كه چين نمي خورد

 لعنت به تني كه مريض نمي شود

 لعنت به دنداني كه لق نمي زند

لعنت به چشمي كه تار نمي بيند

لعنت به دستي كه نمي لرزد

لعنت بر تمامشان وقتي روح يك زن 80 ساله توي آن ها دميده شده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/08/12ساعت 5:10  توسط آذر  | 

ياد ريشه هاي درختان جنگل حرا مي افتم نمي دانم ديده ايد يا نه بلاتكليفند بين خاك و آب.

پر از پيچ تاب و خشن تا اينكه آب بالا بيايد آنقدر بالا بيايد تا غرق شوند نرم مي شوند و رام.

موهايم مثل ريشه هاي بلند و وحشي درختان حرا بلاتكليفند بين نرمي موهاي لخت دخترك خانه و پيچ و تاب موهاي دختر همسايه

اما آب كه بخورد خيس كه بشود غرق كه بشود نرم مي شود و رام

آن وقت است كه دلم مي خواهد تا ابد تو ي آب باشم

دلم مي خواهد بروم جنوب بروم كنار درختان حرا پاهايم را بكارم توي خاك يا آب و منتظر باشم تا آب بالا بيايد تا من غرق شوم تا موهايم نرم شود تا همه چيز آبي شود

شايد آتش همان لحظه خاموش شود

شايد روز بعد مردم دختري را پيدا مي كردند توي شن هاي لب ساحل

دختر با موهايي از جنس ريشه درختان

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/07/05ساعت 1:55  توسط آذر  | 


بگذار تمام شبها تا صبح بيدار باشم.

بگذار تمام روزها بخوابم.

بگذار زمان را گم كنم و وقتي چشمم به ساعت مي افتد گيج بشوم كه الان روز است يا شب.

بگذار وقتي جواب تلفن را مي دهم همه صداي خواب آلودم را بشنوند.

بگذار همه چشم هاي خواب آلودم را ببينند.

بگذار بخوابم مي گويند خواب مرگ است مرگي كوتاه.

من خواب را دوست دارم من مرگ را دوست دارم.

بگذار بميرم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/06/03ساعت 5:36  توسط آذر  |